تبليغاتX
" حکومت آزاد "
من و ضمیرهایم
...........

..

................ .

 

دوباره بعد از مدت ها قرار است يکديگر را ملاقات کنيم، ديداري چند ساعته. تمام راه هايي که ميتوانستم نشان دهم عاشقش هستم را رفتم، تمام کارهايي که ممکن بود او را جذب خود کنم انجام دادم....اما واقعيت چيز ديگري بود....دخترک دوست داشت عاشق مردان جالبتري شود...


از همان اول گفته بود نميتواند عاشق شود اما فکر ميکردم ميتوان با کمک زمان و کمي هوشمندي هر قلبي را هر چند مرده باشد دوباره به تپش واداشت. و حال بعد از اين همه وقت که ميگذرد تنها اسمي که ميتوان براي اين رابطه گذاشت "يک دوست معمولي" است. رابطه اي که ديگر شور و شوقي در آن نيست. ميدانم کسي که " او " را دوست داشته باشد، رنج زيادي را متحمل خواهد شد. چرا که احساسات ديگران بر روي او تاثيري ندارد، شايد هم روزي به خاطر اين واقعيت تنها بماند.


تصميم ميگيرم زودتر بخوابم....اما کار اشتباهي کردم....تا نزديکي هاي صبح در جاي خود غلت مي زنم و فکر ميکنم و به صداي باران گوش ميدهم....


ساعت را براي 9 کوک کرده ام، نمي دانم چرا در اين چند ساعته هزاران بار خوابش را ميبينم، بد خواب مي شوم، چرت مي زنم، بيدار مي شوم، اصلا هزاران بار ميميرم.
عاقبت ساعت 8 بلند مي شوم....در آينه که خود را نگاه ميکنم چشمانم کمي پف دارد...صورتم احتياج به اصلاح دارد.
بيست دقيقه زير دوش با آرامش کارهايي که بايد انجام دهم را مرور ميکنم، اما صورتم را اصلاح نميکنم...
موهايم را شانه مي زنم.... هنوز کمي خيس است....حالت نميگيرد.....وارد اتاق خواهرم مي شوم....وقتي ميخواهم تافت مو را بردارم بيدار مي شود...کمي غر مي زند....دختر خوبيست اما هميشه مثل سگ مي ماند....مثل برادر بزرگم زود جوش مي آورد و عصباني مي شود.... از آن دخترانيست که ميتواني خيالت راحت باشد، چرا که کسي نمي تواند مزاحمش شود... زندگي در اين شهر خيلي زود به او ياد داد که چه طور بايد رفتار کند.


يک نيمرو مي شکنم....پدرم با نان تازه وارد مي شود.... مثل بارهاي ديگر تا وقتي براي صحبت با من پيدا ميکند، نصيحتم ميکند...و من در ذهن خود هنوز کارهايي که بايد انجام دهم را مرور ميکنم....هر از چند گاهي براي اينکه نشان دهم حرف هايش را گوش ميدهم به نشانه تاييد صدايي از خود در مي آورم...
مرد بدي نيست...اما زندگي غرورش را شکسته....کار سخت بدني چهره مردي را که روزگاري جوان بود و زيبا، رنجور و خسته نشان مي دهد...کمتر از 60 کيلو وزن دارد، کمي از من کوتاه تر است...هنوز کار ميکند، مجبور است...با زندگي عهدي را که نبايد بسته است....ميدانم که تا زماني که جان در بدن داشته باشد کار ميکند.... بعضي اوقات دلم برايش مي سوزد....براي مردي که ميدانم هيچ گاه زندگي به او روي خوش نشان نداده است...مردي که قريحيه خوبي براي انجام دادن کارهاي بزرگ داشت.....از همان مرداني بود که در بين دوستانش در همه کار نفر اول بود....تنها و بي کس به خاطر خانواده اي که هيچ وقت نامي از آنان نبرد از شهر خود به تهران آمد شايد هم فرار کرد.....نميدانم....خانواده اي که هيچ گاه از آنان سخني به ميان نياورد....در اينجا بزرگ شد....کار پيدا کرد....هزاران بدبختي کشيد....به خاطر يک رودربايستي براي اينکه نتوانست بگويد نه ازدواج کرد....6 فرزند به دنيا آورد، که تنها 4 تاي آنها فرصت بزرگ شدن پيدا کردند...


هميشه سعي ميکرد فرزندانش شبيه خودش بزرگ نشوند...سعي ميکرد از هر چيزي بهترينش را تهيه کند....اما ديگر وقتي براي تربيتمان نماند....چرا که خرج زندگي هيچ گاه فرصتي بيشتر از غر زدن هاي همسرش به او نداد....در زمان بچگي او را بهترين پدر دنيا مي دانستم، حتي کتک هاي گاه و بيگاهش هم باعث نشد که دوستش نداشته باشم.... اما واقعيت اينجاست که ديگر جز پوست و استخوان از آن مرد چيز ديگري بر جاي نمانده است.... بعضي اوقات دوست دارم او را در آغوش بگيرم و بگويم دوستش دارم.. هر چند که در اين سال هاي اخير لحظات خوبي را با يکديگر سپري نکرده ايم... ....احساس ميکنم اين روزها بيشتر از قبل دوستش دارم.


لباس هايي که انتخاب ميکنم به نظر براي داشتن يک قرار مناسب نيست....حالت پسران لات و بزه کار را پيدا کرده ام... اما خب چندان مهم نيست، چرا که در اين لباس ها احساس راحتي ميکنم...
براي آخرين بار چهره ام را در آينه نگاه ميکنم....
لحظه اي بعد در خيابان هستم.... .


زمين از باران ديشب هنوز خيس است، وزش آهسته باد بر روي صورتم احساسي شگرف در من ايجاد ميکند، براي لحظه اي شادي عظيمي در خود حس ميکنم و از اينکه بعضي اوقات زندگي را اين چنين احمقانه فرض کرده ام تعجب ميکنم.
هواي تازه را به درون ريه هايم مي فرستم ،چند نفس عميق مي کشم و به خورشيد در دور دست نگاه ميکنم. هواي صبحگاهي کمي حالم را بهتر ميکند، به نظر مي آيد اينجا گنجينه اي بزرگ به نام زندگي وجود دارد، جايي که انسان و طبيعت با يک ديگر يکي مي شوند جايي که ميتوان قلب مرده انسان را صيغلي دوباره داد.


چند دقيقه اي طول ميکشد تا به خيابان اصلي برسم، به چند ماشين گذري مقصدم را ميگويم اما نمي ايستند، چهارمي که مي آيد سوار مي شوم.
به مترو که مي رسم مثل هميشه شلوغ است، اينجا پر است از مسافراني که هر کدام به سوي هدف و کاري خاص مي روند، پر از مردان و زناني که در دنياي خود زندگي مي کنند و چندان به اتفاقاتي که در دور و ورشان مي افتد توجهي نشان نمي دهند.
بعد از چند دقيقه مترو مي رسد، با اينکه تعداد مسافران به اندازه اي نيست که قطار پر شود باز هم به سمت درها هجوم مي برند، جايي در بين دو کوپه که خلوت تر است مي نشينم. قطار حرکت ميکند. چشمانم را ميبندم شايد بتوانم کمي از کمبود خواب ديشب را جبران کنم.
بعد از اين همه وقت که مي خواهم ببينمش احساس دل شورگي پيدا ميکنم، نمي دانم آيا او هم همين احساس را دارد يا نه، حتي نمي دانم آمدنش براي من است يا براي دل آسودگي خودش.
 مدت هاي مديدي مي گذرد که ديگر مثل قبل گرم و خودماني نيستيم اگر هم صحبتي مي کرديم تنها به توصيف اتفاقات اخير و حواشي آن منجر ميشد. اما ديروز به يکباره گفت تهران است و بعد از فرستادن چند پيام قرار شد امروز يکديگر را ببينيم. همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد.


چيزي بر روي دستم گذاشته مي شود، چشمانم را که باز مي کنم تکه کاغذي از فال حافظ مي بينم و دخترک فال فروشي که بر روي دست برخي از مسافران فال مي گذارد و مي رود، شگرد جديديست براي بيشتر فروختن فال چرا که بعضي ها معذب مي شوند آن را پس دهند. دخترک بر ميگردد و فال هايش را جمع مي کند، چهره زيبايي دارد، به گمانم 10 سال بيشتر نداشته باشد از آن دخترانيست که تجربه اش از سنش پيشي مي گيرد، لباس هاي کثيفي بر تن دارد، در درونم اسمش را ميگذارم شهرزاد؛ به نظرم اين نام ميتواند مناسب اين چهره باشد....هنوز کمي از حال خوب صبح در من وجود دارد، کيف پولم را که ميگردم 400 تومان پول خرد پيدا ميکنم، پول را به دخترک مي دهم...ميگويد مي شود 500 تومان، کمي اخمش مي کنم و چيزي نمي گويم...کمي ديگر صبر ميکند وقتي مي بيند خيال ندارم کاري کنم مي رود، کمي آن ور تر مردي ديگر چند اسکانس ريز به دخترک ميدهد، دخترک با تحکم ميگويد مي شود 500 تومان...مرد کمي در جاي خود تکان مي خورد، به دور ور خود نگاه ميکند و يک اسکناس 500 توماني به دخترک مي دهد.


معني فال را که مي خوانم در نهايت مي گويد: حافظ تو را پند مي دهد که از ياد خدا غافل نشوي و از اين حرف ها، البته شک دارم خدائي که حافظ درباره آن سخن مي گويد همين خدايي باشد که اينان ميگويند. خود شعر را که مي خوانم هيچ جمله اي که به خدا ربط داشته باشد پيدا نميکنم. فال را تا مي کنم و در کيف پولم مي گذارم و به خود ياد آوري مي کنم در اولين فرصت آن را در سطل زباله بيندازم.
دست فروشان با اينکه قطار پر از مسافر است به راحتي در ميان مسافران ليز مي خورند و اشيا خود را تبليغ مي کنند.


در ايستگاه امام خميني تعداد زيادي از مسافران پياده مي شوند و کمي بيشتر از آن دوباره سوار مي شوند. دوباره چشمانم را مي بندم، احساس مي کنم هر چه به "او" نزديک تر مي شوم دل شوره ام هم بيشتر مي شود.کمي با اين احساس در درونم مي جنگم و بعد آن را به حال خود رها ميکنم.
هر چه به ايستگاه صادقيه نزديک تر مي شويم، از تعداد مسافران کاسته مي شود. در همين لحظه دخترکي جوان و خوش پوش وارد قطار مي شود، براي لحظه اي چشمان همه مردان او را تعقيب ميکند.
به ياد خانه قبلي امان مي افتم. آن موقع سنم کمتر بود، يک همسايه زيبا داشتيم که دوست داشتم براي هميشه نگاهش کنم...بعضي اوقات از اينکه زنان مي توانند اين چنين زيبا باشند تعجب ميکنم. چهره اي مطبوع و دلپذير داشت، کمي بعد همان زن با يک مرد شکم گنده ازدواج کرد، بعد ها متوجه شدم آن مرد طلا فروش است....


نور خورشيد وارد کوپه مي شود،  صداي ضبط شده اي ميگويد: ايستگاه صادقيه.
وارد سالن مترو مي شوم، کمي دورو ورم را نگاه ميکنم تا خروجي مناسب را پيدا کنم. از پله ها که بالا ميروم زني حدودا 40 ساله که يک عينک آفتابي بزرگ به چشمانش زده به دختر کناري خود با ترس و هيجان مي گويد : مواضب باش، بالا گشت ارشاد واساده.... دخترک موهايش را زير شالش پنهان ميکند. درونم پر از خشم مي شود. به بالاي پله ها که مي رسم دو مامور زن و مرد در دو طرف پله ها ايستاده اند و مسافران را رسد مي کنند با تمام نفرتي که ميتوانم در چهره ام داشته باشم به آنها نگاه ميکنم اما آنها نگاهم نميکنند...با خود زمزمه ميکنم "دهانت را مي بويند مبادا گفته باشي دوستت دارم".
ديگر از آن حال خوب صبح در درونم خبري نيست، دل شوره ام بيشتر شده است...شبيه به زمان هايي است که مي خواستم امتحانات خرداد را بدهم... به ساعت نگاه ميکنم، ده و نيم است. نيم ساعت ديگر وقت دارم. سوار خطي هاي پونک مي شوم احتمالا زودتر از موعد مقرر خواهم رسيد.


خيلي زود ميرسم، وارد مجتمع تجاري بوستان مي شوم. بي آنکه هدفي داشته باشم قدم ميزنم...دل شوره ام بيشتر شده است، دوباره به ساعتم نگاه ميکنم....دختر و پسر جواني از کنارم مي گذرند، بي آنکه خودم هم بدانم چرا به يک باره تصميم ميگيرم آنها را تعقيب کنم... چسبيده به هم حرکت ميکنند و هيچ لحظه اي را براي نگاه کردن به يکديگر از دست نمي دهند،چنان غرق صحبت هستند که متوجه من نمي شوند...هر از چند گاهي با صداي بلند مي خندند..... عاقبت خسته مي شوم، يک صندلي پيدا ميکنم و روي آن مي نشينم.... دوباره به ساعت نگاه ميکنم، چند دقيقه ديگر ساعت 11 مي شود... شماره اش را ميگيرم جواب نميدهد....چند بار ديگر هم امتحان ميکنم باز هم جواب نميدهد....نميدانم براي او مهم است که سر وقت برسد يا نه، بيشتر که فکر ميکنم ميبينم هميشه حالت کساني را داشته است که اين چيزها برايش چندان اهميتي ندارد... دوباره شروع به قدم زدن ميکنم، چند دقيقه ي ديگر هم ميگذرد...تلفنم زنگ ميخورد، خودش است. کمي به خود ميلرزم...ميگويد بيا جلوي درب ورودي، همان جايي که دفعه پيش يکديگر را ملاقات کرديم....


به کنار درب ورودي مي روم و به دختراني که مي آيند خيره مي شوم، شايد بتوانم در ميان آنها چهره اش را تشخيص دهم...اغلب دختران زيبا هستند...رويم را که بر ميگردانم مي بينمش.... از دور به من لبخند ميزند، عاقبت آمد...
لحظه ي ديدنش که مي رسد هيجاني عظيم، تمام وجودم را فرا ميگيرد، مثل همان بار اولي که مي خواستم ببينمش....
با هم دست مي دهيم، و ماشين وار حال يکديگر را مي پرسيم....دستش را در دستانم نگه مي دارم، دوباره مي خندد... با دقت بيشتري نگاهش ميکنم... بعد از اين همه وقت که مي بينمش باز هم دلم برايش مي رود، لاغرتر شده است و صورتش کشيده تر...زيباتر شده است....دوست دارم شانه هايش را سخت در آغوش بگيرم....
 اما احمقانه است که بعد از اين همه وقت حتي نميتوانيم يکديگر را در آغوش بگيريم....دستش را که ول ميکنم، خيلي زود شروع به حرکت ميکند و به روبروي خود نگاه ميکند...دوست دارم دستش را در دستانم بگيرم، اما فاصله ام را با او حفظ ميکنم...
از حال مادرش ميپرسم.... دوباره ميخندد و ميگويد : تو با حال او چه کار داري ! خوب است...
از خودش ميگويد که دو هفته اي مي شود تهران است، و بيشتر وقتش را در تنهايي گذرانده. ميگويد دوست دارد اين روز ها تنها باشد، وقتش را با سازش ميگذراند...
به ياد روزهايي مي افتم که مي توانستم او را با چيزهاي ساده به وجد بياورم، چند باري هم در اين کار موفق شده بودم....اما حال اگر مرده اي را هم در برابرش زنده کنم چندان توفيري به حالش نميکند.... مدت هاست در دنياي ديگري زندگي ميکند.... دنيايي که ديگر حداقل من در آن جايي ندارم...
از لحاظي هم حق دارد، چه کسي عاشق مردي مي شود که هيچ گاه براي زندگيش تلاشي نکرده است...مطمعنن اگر عشق واقعي چيز آساني بود، همه آن را داشتند.


در کنار او که هستم يک خوشي بيهوده پيرامونم را فرا ميگيرد، شبيه به لحظاتيست که با آرش سيگار ميکشم.  بي هدف بوستان را بالا و پايين ميکنيم، چند مغازه که دستبند هاي رنگي مي فروشند را نگاه ميکنيم...او هميشه دست بند هاي رنگي را دوست داشته است....در هر دو دستش تعدادي از اين دست بند ها دارد... چيزي خاطرش را جلب نميکند....وارد مغازه اي مي شويم تا در مورد دستبندها سوالي بپرسيم.
زني مسن سرش به نقاشي کشيدن گرم است،عکس چشم ميکشد.... چند ثانيه اي طول مي کشد تا متوجه ما شود :
از او مي پرسم : مادر دست بند ها را از کجا تهيه ميکني ؟ با مهرباني دلنشيني برايم ميگويد که شخصي آنها را ميبافد و برايش مي آورد... کمي ديگر صحبت ميکنيم و اجناس داخل مغازه را نگاه ميکنيم...
وقتي مي خواهيم از مغازه خارج شويم، "او" هنوز محو تماشاي زن و نقاشيه اوست، چشمانش برق ميزند، يک بار ديگر هم برق اين چشمان را ديده ام.... با تمام احساسش و بيش از آنچه که لازم باشد از آن زن تشکر ميکند...غرق شادي شده است... درونش پر از انرژي مي شود، ميتوانم آن را حس کنم....
ميگويد : عاشق اين جور آدم ها هستم، ديدي چه طور در تنهايي خودش غرق در نقاشي کشيدن بود ؟ به نظرت زيبا نيست؟
برايم خاطره اي را تعريف ميکند که در آن چند نفر در خيابان گيتار مي زدند، دلش براي اين کارها مي رود...
اما براي من چندان جذابيتي نداشت، اين دنيا ها چندان برايم غريبه نيستند...
تصميم ميگيريم از بوستان خارج شويم، اما باز هم با ماشين گشت ارشاد مواجه مي شويم، از خروجيه ديگري استفاده ميکنيم....براي اينکه دلمان خنک شود در پيش خودمان به آنها فحش مي دهيم...
ناهار را در همان حوالي در يک رستوران کوچک مي خوريم...


کنار بوستان روي پل هوايي روبروي يکديگر ايستاده ايم، تا براي اين چند ساعت باقيمانده تصميمي بگيريم....ميگويم : به دليل کمبود وقت انتخاب هايمان هم محدود است...نظرت با سينما چه طور است ؟
دوباره ميخندد و با طعنه ميگويد : تو همه دخترها رو به سينما ميبري ؟
ميگويم : چيزي تحت عنوان همه دخترها وجود نداره، هر چيزي که قبلا بوده ديگه تموم شده....البته اين حرفيست که هيچ گاه باور نخواهد کرد...
به عقب تکيه ميدهد و به خيابان روبروي خود نگاه ميکند...باري ديگر از ديدن زيبايي اش آتش ميگيرم....دوباره با خود زمزمه ميکنم : "....کشته اند مرا لبانت و دندانانت و همه آن رسته ها بر جانت...."
بدون اينکه آرايشي داشته باشد زيباست. چشمان بزرگ و خوش رنگي دارد، بيني اش خوش ترکيب و سر بالاست و لب پايينش که هميشه کمي باد کرده به نظر مي رسد....صورتي که در آن دست نيافتني ترين دختر دنيا را مي بينم... تنها فکر کردن به او ميتواند توازن جسم و ذهنت را از بين ببرد.
با خود که فکر ميکنم ميبينم ميل به زن مرا آزار نميدهد، بلکه ميل به اوست که آزارم مي دهد، البته اين يک چيز طبيعيست، من جوان هستم....و خب دوست داشتم در فراموش کردن رنجي که پيرامونم را فرا گرفته است، با او يکي شوم....و البته که از اين پيشنهادم به سختي رنجيد...
اما واقعيت اينجاست که هيچ وقت به او در اين موارد به صورت خاصي نينديشيده ام....


آنچه هميشه در او دوست داشتم، قدرت و جاه طلبي اش براي زندگي بوده است، دوست دارد خواسته هايش را در زندگي با تلاش و کار سخت به دست بياورد. ولي بايد بداند کمي جهل و بي بصيرتي در زندگي لازم است، تا بتواند از آن لذت ببرد، چرا که در نهايت چيزي که بي وقفه در جست و جوي آن است، خوشبختيست.
ميگويم : فراز راست مي گفت، براي خودت خانمي شده اي، بزرگ تر شده اي و زيباتر از هر وقت ديگري....
با خنده پاسخ ميدهد : تو هم از دفعه پيش لاغر تر شده اي....
عاقبت تصميم ميگيريم برويم ميلاد نور....سوار خطي هاي ميدان صنعت مي شويم....خيلي زود ميرسيم... دوباره فاصله ام را با او حفظ ميکنم....
در طبقه چهارم از يک دستبند رنگي خوشش مي آيد، به عنوان يک يادگاري ديگر آن را برايش ميخرم، به نظر مي آيد از آن خوشش آمده است، ميگويد که رنگ بنديه جالبي دارد....کمي ديگر در ميلاد نور مي چرخيم، به ساعت نگاه ميکنم...
از ساختمان خارج مي شويم، سوار خطي هاي صادقيه مي شويم....
کمي ساختمان هاي اطراف گلديس را ميگرديم، ميلم در گرفتن دستش هنوز در من ميجنگد، اما ناديده اش ميگيرم....البته چند باري هم در اين کار مغلوب شدم..
به "او" ميگويم، ميدانم که ميشد با فرد جالتري روزت را بگذراني کسي که حداقل تو را با پاي پياده به اين طرف و آن طرف نکشاند... از اينکه نميتوانم کاري کنم که به تو خوش بگذرد متاسفام....
با لحني خودماني پاسخ ميدهد : خيلي وقت بود از خانه بيرون نيامده بودم، امروز خوب بود، به من که خوش گذشت....
نميدانم حرفش واقعيست يا براي اينکه ناراحت نشوم اين را ميگويد...
سعي ميکنم در اين لحظات باقيمانده کمي او را بخندانم.... کمي در انجام اين کار موفق مي شوم....زمان با سرعت بيشتري سپري مي شود...


به سمت خطي هاي ونک ميرويم....با خاله اش در ميدان ونک قرار دارد..... ميگويم : شايد سال بعد دوباره هم ديگر را ديديم.....دوباره مي خندد و ميگويد : فکر نکنم دوباره بخوام ببينمت....
مي دانم که راست مي گويد، احساس ميکنم با آمدن امروزش مي خواست خيالش راحت شود...
ميگويم، کسي چه ميداند : شايد روزي رسيد که دوباره سر راه يکديگر قرار گرفتيم....
با شيطنت مي خندد و ميگويد : فکر نکنم...
با يکديگر دست مي دهيم، و از هم خداحافظي ميکنيم....
سوار ماشين مي شود....بعد از چند دقيقه ماشين پر مي شود... براي آخرين بار خداحافظي ميکنيم....
دور شدن ماشين را تماشا مي کنم....
لحظه اي بعد رفته است....


قدم زنان خودم را به پارکي در نزديکيه مترو مي رسانم،اغلب صندلي ها به دست دختران و پسران جوان اشغال شده است...يک صندلي را با پيرمردي که در افکار خود گم شده است شريک مي شوم...
مثل هزاران وقت ديگر نبودنش را حس ميکنم...
از همان اول که با " او " آشنا شدم، ديگر نتوانستم فراموشش کنم....با اينکه بعد از مدتي متوجه شدم نميتوانيم با يکديگر باشيم، اما باز هم از اين واقعيت فرار کردم. هر چند روزهايي هم بوده که واقعا مرا دوست داشته است...البته خب، مدت زيادي ميگذرد که اين احساس بد را در درونم مورد کند و کار قرار مي دهم و هر بار از اين دلتنگي بزرگ چيز جديدي کشف ميکنم...
اما ديگر نميخواهم انکار کنم، بگذار با واقعيت همان طور که هست روبرو شوم....خوب ميدانم غم نبودن با کساني که دوستشان داريم چه قدر سخت است، و درک اين حقيقت از آن هم سخت تر...
کمي احساس ضعف و بيخوابي مي کنم...به سوي خانه حرکت ميکنم...

 


کتاب کاتیوشا

 


در اتاقم دراز کشيده ام و تمام اعماقم را در جست و جوي حسي که مرا نسبت به او آزار مي دهم، ميگردم...با تمام وجودم و تا انتهاي افکارم پيش مي روم، کاري با دنياي احتمالات ندارم....ديگر با داستان هاي تناسخ و اينکه قبلا او را ديده ام خود را بازي نميدهم.....ميخواهم واقعيتي که مرا در دنياي او اسير کرده است را پيدا کنم....


***
***


نيمه هاي شب است، احساس شادي پايان ناپذيري در من وجود دارد، انگار ديگر مي توانم غير از او به هر زن ديگري که بخواهم فکر کنم و آن را دوست داشته باشم....ميدانم که دوستش دارم اما ديگر از اين بابت رنج نمي کشم...چيزهايي را در بودن معني رابطه متوجه شدم که تا پيش از اين نمي دانستم....متوجه عشقي شدم که معطوف به همه چيز مي شود و نه يک چيز...ديگر گذشته اي را با خود حمل نميکنم...
و اين زيباست.

 

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:19  توسط HooMaN | 
.........

.....

.............. .


سلام


سلام


اومم شما فراموشي داريد ؟


بله داريم، چه مقدار لازم داريد ؟


به اندازه اي كه بشه يه نفر رو فراموش كرد، به نظرتون دو بطري كافيه ؟


من خودم همين چند روز پيش استفاده كردم، ميتونم بگم كه يك بطري كافيه


اااا يعني شما هم ؟


اوو بله من هم


پس همون يك بطري لطفا


باشه حتما، راستي خانم دوست داريد يه قهوه بخوريم ؟


اوه، فكر خوبيه


پس بي خيال فراموشي، بريم قهوه بخوريم


.

.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:15  توسط HooMaN | 
............

....

.................

 

پست صوتي       <=== برای دانلود کلیک کنید.

 

...

 

..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 23:32  توسط HooMaN | 
 

..........

...

................... .

 

"تقدیم به تو کاتیوشا چرا که هرگز این نوشته را نخواهی خواند"

 

 

در دور دست ها چهره ای گنگ می بینم.....مرا به سوی خود می خواند...

سیگاری دیگر...

دست بر سر می گذارم....این سر گیجه لعنتی چه لذت بخش است....می توانم حتی اگر بخواهم هم پرواز کنم...

صدای هایی از دور مرا می خواند...

سرم سنگین شده است، بی آنکه بخواهم به چپ و راست متمایل می شوم... این است قدرت نوش دارو برای از بین بردن آتشی که میسوزاند مرا در این سرما...

ای کاش شب گذشته هیچ گاه رنگ صبح به خود نمی گرفت....شبی که هوس ها رنگ واقعیت به خود گرفته بودند...

چهره ای گنگ در دور دست ها.....مرا به سوی خود می خواند...

سیگاری دیگر...

تامل کنید ببینم کجا هستم، در این برهوت که جز خاک هیچ چیز دیگری نیست...

به گمانم می شود فریاد زد...

غرق در دود و نوش دارو.... فریاد می زنم...

آه... این منم ندای هزارن ضمیر گمشده...

چهره ای گنگ مرا به سوی خود می خواند...

سیگاری دیگر...

اینجا دنیای من است.... دنیای دود و نوش دارو...

صدایی زمزمه واری داستان مرگ خورشید را زمزمه می کند....زمین مرده است...

کیست که این گونه شوق مرا ازرده کرده است...

چهره گنگ به وضوح نزدیک تر می شود...

به گمانم چهره اش را می شناسم....

از ترس به خود می لرزم...

کاتیوشا...

آری اوست... می خواهد بی گمان مرا به زیر آب بکشاند...

بی گمان مرا به زیر آب می کشاند...

لحظه ای بعد، غرق شده ام...

خودم را در میان هزاران دنیا گم شده پیدا میکنم...

در هزار تویی گیر افتاده ام که هیچ سوی آن آزادی نیست...

و بی باکانه در جست و جوی خویش ندای آزادی می دهم...

اما چه مهم است....پاک یا نا پاک...اینجا دنیای دیگریست...

دیگر جلوتر نرفتم...

که اگر می رفتم همه چیز پایان می یافت...

چرا که حقیقت تنها در چند قدمی من بود...

می توانستم تو را هم پشت سر بگذارم....کاتیوشا...

اما ترسیدم...

هنوز میل به شناختت داشتم، میل آمیخته شدن با تو...

میل به شناخت لذت هایی که هنوز در من جاری نشده است...

مگر چند بار در زندگی با دختری همچون تو می توان آشنا شد ؟

و تنها اندکی تامل مرا در دنیای دیگری غرق می کند، دنیایی که عشق یک بیماری بدخیم روحی بود...

آری کاتیوشا، این دنیای زمینی از آن توست...

که همه چیز پیوسته به سمت تو کشیده می شود...

و من که آلوده دنیای زمینی بودم.... می توانستم هزاران دنیا را برای تو ویران کنم.... بی انکه بدانم چرا !!!

اگر شعری زیبا می دیدم، می خواستم آن را برای تو بسرایم...

اگر لباس زیبایی میدیدم، تنها تو را لایق داشتن آن میدیدم...

اما دیگر دیر شده بود، هر نوشته ای با تو آغاز می شد و هر داستانی با تو پایان می گرفت...

چه مهم بود در دنیایی که تنها تو بودی.....و تنها تو...

و دنیاهایی که برایت بی وقفه نابود می شد...

روز ها،هفته ها و سال ها گذشت...

به خود که آمدم، دیدم از دنیای خودم جز یک هیچ بزرگ چیز دیگری باقی نمانده است...

و تو از یاد برده بودی، تمام بودن هستی خویش را...

و من ویرانه ی شهری بودم که روزی آرزوی اوج گرفتن در کنار تو را داشت...

و بعد از آن...

 

سیگار با مشروب با طعم هم آغوشی
یعنی فراموشی فراموشی فراموشی

بعد از تو الکل خورد من را مست خوابیدم
بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم
بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم
با هر که میشد هر چه میشد امتحان کردم
تنهایی در جنگ در تنهای تنهایی
با گریه و صابون و خون و تو خود ارضایی
دل خسته از گنجشک ها و حوض نقاشی
رنگ سفیدت رو به روی بوم میپاشی
لیوان بعدی قرص های حل شده در سم
باور بکن
از هیچی دیگر نمیترسم
پشت سیاهی های دنیامان سیاهی بود
معشوقه ام بودی ، هستی ، نخواهی بود
بعد از تو الکل خورد من را
مست خوابیدم
بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم
بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم
با هر که میشد هر چه میشد امتحان کردم

 

***

 

در دنیای دیگری غرق می شوم...

آری...

باز هم تو کاتیوشا...

تا ابد.... چشمانت آینه روحت هستند...

و این داستان تناسخ باز مانده ایست که هنوز کامل نشده است...

 

***

 

عادت داشتم وقتی بچه بودم از لای در اصلاح کردن صورت پدر بزرگم را ببینم...

صورتم را غرق در کف ریش تراشی می کنم.....آرام و با دقت تیغ را بر روی صورتم می لغزانم...

همیشه از سمت راست صورتم شروع میکنم، درست از کنار خط ریش...

به چانه که می رسم وسواس بیشتری به خرج می دهم...

بی آنکه بخواهم...

بی آنکه بدانم...

کلمات در زبانم جاری می شود...

کاتیوشا...

دستانم می للرزد...

لحظه ای دیگر خون از صورتم جاری می شود...

اهمیتی نمی دهم...هنوز زیر گردنم مانده است...

بی آنکه بدانم درونم پر از خشم می شود...

و باری دیگر خطی قرمز بر زیر گردنم جاری می شود...

هنوز مانده است.....هر چه نباشد ما مردان سینه تراشیم...

اول سینه ها و بعد شکم...

در انعکاس آینه، نمونه کاملی از یک مرد سینه تراش ایستاده است...

به زیر دوش آب که می روم چند جایی از بدنم به خاطر زخمی شدن می سوزد...

چشمانم را می بندم، آب گرم را بیشتر می کنم...

دیروز با دخترکی آشنا شدم، نمی دانم چرا چشمانش این چنین برایم آشنا بود....با اینکه بار اول بود که او را میدیدم نمی دانم چرا احساس کردم که هزاران سال است او را می شناسم...

بعد از دیدن او انگار دردی احاطه ام کرده است که مرا برای لحظه ای به حال خود نمی گذارد...

و این داستان تناسخ بازمانده تا ابد ادامه دارد....

..........

......

.......... .

 

 

گم شده در میان هزاران دنیا 

 

پی نوشت : خط های خاکستری متن شعر "بعد از تو" یکی از ترک های البوم جدید شاهین نجفی میباشد....می توانید برای دیدن متن کامل و دانلود این یک ترک به ادامه مطلب رجوع کنید.

پی نوشت 2 : بدترین چیز در این دنیا در این ژانر گدایی عشق است...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 17:55  توسط HooMaN | 
...........

....

.................. .

 

چه مهم است معنا....

چه مهم است ان چه که باید باشد اما نیست....

فرقی نمی کند چه زمانی باشد...

اینجا دنیای دیگریست...

دنیای کاتیوشا...

به گمانم دیگر زمانی برای آزمون و خطا هم وجود ندارد.....

یا حقیقت را خواهم فهمید و یا عاقبت باری دیگر خواهم مرد.....

...

 

و تنها افق خاکستری مرا از دنیایی نجات می دهد که در آن هیچ چیز جز هیچ چیز نیست...

برای دانلود این موزیک بر روی کلمه افق خاکستری در پایین کلیک کنید... .

 

افق خاکستری     <---   Void of Silence - Human Antithesis (02) Grey Horizon (M.P.H. MMIII
 
.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 5:36  توسط HooMaN | 
..........

....

................. .


آهای ای تمام کسانی که این وبلاگ را می خوانید

این هم شماره من برای شما دوستان عزیز


لطفا شماره من را پخش نکنید

زیرا که مهم است


آری

این است شماره کفش من

42

یا شایدم 43 نمیدونم 


: ) 


.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 2:18  توسط HooMaN | 
...................

..........

............................. .

 

ای کاش دنیایم کوچک بود

به اندازه تنها خواستن یک نخ سیگار

ای کاش که این ای کاش هایم رنگ هوس به خود نمی گرفت

 

 

و صدایی می گوید : اون احمق تینیجر داره دوران سخت نوجونی رو میگذرونه....بعدش هم با صدای بلند قاه قاه می خنده و ادامه میده : ولش کنید بزارید تو حال خودش باشه.....خوب میشه....مثل بقیه چیزها این هم یه دوره ای داره.... تموم میشه... .

والا.... .

 

 

.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 2:12  توسط HooMaN | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... .

قسمت های وبلاگ
شل سیلور استاین
فلسفه کوفتیه من از نگاهی ساده
اوراغ در و داغون گذشته
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آرشيو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Afternoon Melodies Erorr in Your Internet Explorer !!!