تبليغاتX
" حکومت آزاد "
من و ضمیرهایم
...........

.....

...................... .

 

روزي از خود متنفر
روزي دگر از دختري که دوستش دارم
روزي آزادم و روزي  ديگر در بند
روزي افکارم پادشاه است و روزي ديگر هيچ
روزي مي ميرم
روزي تولد مي يابم
روزي غرق مي شوم
روزي نوشته ها بوي نا مي دهد
روزي نوشته ها پنهان کاري مي کند از حال بد
روزي به خود دروغ ميگويم
روزي به تو

 

و همواره غم دارد اين دل
هم اکنون
و همواره درد دارد اين فکر
هم اکنون
و همواره لعنت، لعنت، لعنت
هم اکنون
و همواره تنها
هم اکنون
و همواره نمايش دروغين قدرت که بگويد: آه نگاه کنيد مرا من حالم خوب است همه چيز بر وفق مراد است ميخواهي کمکت کنم ؟
از دير باز
و امروز که غم که درد که لعنت که تنهايم

 

آه که دلم يه ژيمي ميخواد، يه ژيمي که دوستم داشته باشه
يه ژيمي که دوستش داشته باشم
يه ژيمي که درکم کنه
يه ژيمي که مثل هيچ کس نباشه
آره
يه ژيمي که بدونه من هم مثل خودش يه انسانم
يه ژيمي که بدونه من هم مي تونم مثل خودش ناراحت شم
يه ژيمي که بتونه آدم رو بفهمه
ديگه دلم کاتيوشا نميخواد
کاتيوشا فقط افسانه هست
داشتم خودم رو گول مي زدم
داشتم دوباره بازي مي کردم
کاتيوشا فقط زاده افکار من بود
کاتيوشا مدت هاست خودش خودش رو گم کرده
کاتيوشا مدت هاست گم شده
آره
کاتيوشا از همون اول هم آدما رو از خودش دور مي کرد
کاتيوشا حتي شک دارم خودش رو هم دوست داشته باشه
کاتيوشا خودشم نمي دونه داره چي کار ميکنه
کاتيوشا يادش ميره بقيه هم تو همين دنيا زندگي مي کنن
يادش ميره که بقيه مي تونن احساس کنن
يادش ميره که بقيه هم مي تونن ناراحت شن
يادش ميره که بقيه هم شناختي از صداقت و دروغ دارن...
کاتيوشا خودش رو هم از ياد برده.... .

و مثل هميشه در آخر تنها بگويم که :
"مهر در باد رها شد و سنگ آتشين با رويا"
و اين تمام کننده تمام آن چيزي هست که بايد باشد.

 

الان فکر کنم ذهن من این شکلیه :|

 

داستانک


من عاشق خانم هيم بودم؛اما خانم هيم با يکي ديگه ازدواج کرد.وقتي اين اتفاق افتاد قلب من شکست.
هميشه شنيده بودم قلب آدما مي شکنه اما نمي دونستم چه طور.
اولش ته دلم خالي شد و بعد فکر کردم چه قدر تنهام چون ديگه نمي تونستم به خانم هيم فکر کنم.من حتي توي جشن عروسيشون هم شرکت کردم اما در عوض يه لبخند کج داشتم که همه جاي جشن باهام بود.حتي الان که پيش ژيمي نشستم و دارم عکس هاي جشن رو نگاه مي کنم مي تونم لبخند کجم رو ببينم.
اين روزا بيشتر وقتم رو با ژيمي مي گذرونم.خيلي کم حرف مي زنه و فقط نگام مي کنه. هيچ وقت نمي گه موافقه يا مخالف فقط نگام مي کنه و لبخند ميزنه.
نمي دونم چرا وقتي با ژيمي مي رم بيرون همه نگامون مي کنن.تو پارک،سينما،رستوران به نظرم مردم عجيب شدن.مدتيه فهميدم همسايه ها پشت من و ژيمي حرف مي زنن.اما ژيمي اصلا از اين قضيه ناراحت نميشه.و من خوشحالم که اون روشن فکره.
ديروز پدرم براي شام امد پيش ما،اما اون هم رفتارش عجيب بود طوري رفتار مي کرد که انگار ژيمي پيش ما نيست.
امروز پدرم من رو به زور اورده پيش روان شناس به من ميگه بهتره با دکتر صحبت کنم.
دکتر ازم مي پرسه چرا ديشب که پدرم پيشم بود ميز رو براي سه نفر چيده بودم ؟..................

 

پي نوشت 1 : فاک
پي نوشت 2 : بهونه هاي الکي
پي نوشت 3 : اين فيلتر پلاس هاي الکي
پي نوشت 4 : اگين فاک

 

 

.

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 18:55  توسط HooMaN | 
.........

...

................ .


تنهای دروغگو....ژیمی.....لودت لاسور....قبل از مرگ....دنیای مثال....فرانسه.....خودکشی....هلن....هاشم آباد....درد های فلسفی....فلاندن کست...نیرودا....ترس....آذر 86....هر چیزی وابسته به چیز دیگری خلق می شود...آناتا....خروج از چرخه....اتاق انرژی....صادق هدایت....در جهل موندن....پونک....راهی به سوی آزادی...هفت روز.....هفت سال....مجتمع بوستان....داره برف میاد....سرده....هومن دوباره خواب دیدم....به نظرم ترسناک بود....زندگی...زندگی....دوباره انسان ها....تقدیم به؟.....د وال.....ونک پارک....مراحل آگاهی....باز زیستی....یک آرزو....یک ترس....یک عشق...یک هدف....وجود نداره....حقیقت مرگ رو همراه خودش می کشونه....در زمانی همه چیز داشتم اما هیچ کدوم واقعی نبودن....در خود گم شدم....تمومش کن....


.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 17:37  توسط HooMaN | 
..................

..........

......................... .

وقتي تو رفتي مثل هميشه ميز رو براي دو نفر چيدم...
وقتي تو رفتي من جاي جفتمون آواز خوندم...
اما خب ميدوني...
با همه ي اين ها...
باز هم خورشيد غروب كرد...
باز هم گل ها شكوفه دادن...
اومممم...
فكر كنم ايندفعه فقط من دلتنگت شدم...

: )


.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 1:49  توسط HooMaN | 
..................

..........

......................... .


ممد میگه : دلم میخواد مشروب بخورم تا سقفِ سرم، بعد برم لب دریای شمال این قدر داد بزنم تا همه دادام تموم بشه !

هومن میگه : دلم میخواد آزاد باشم، از هر قید و بندی...حتی یه چیزی مثل زن تو زندگیه آدم.

ممد میگه : دلم میخواد تو کنسرت محسن نامجو، نقش پایه میکروفون رو بازی کنم.

هومن میگه : دلم میخواد تو فیلم توریست جای جانی دپ باشم. مخصوصا اون تیکه ای که آنجلینا رو میبوسه...دقیقا همون تیکه

ممد میگه : دلم میخواد یکی از شخصیت های فیلم درباره الی ... بودم.

هومن میگه : دلم میخواد ما هم تو فامیل دخترایی داشتیم که بهم اس ام اس میدادن میگفتن : "فردا افتخار دیدنت رو دارم ؟ " بعد منم خودم رو چُس میکردم، میگفتم: نمیدونم شاید !!! ... .

ممد میگه : دلم میخواد یه خواهر داشتم تا دنیا رو میریختم به پاش... .

هومن میگه : دلم میخواد یه داداش یا خواهر کوچیک تر داشتم، وقتی ناراحت میشد بغلش میکردم... .

ممد میگه : دلم میخواد الان دهه شصت بود و من همچنان به پسر شجاع حسودیم میشد که یه دوست دختر باحال داره.. .

هومن میگه : دلم میخواد دختر بودم میرفتم یه فاحشه محترم و با کلاس می شدم ببینم چه حالی میده...

ممد میگه : دلم میخواد پدر بودم همچین میزدم تو سر بچم صدا سگ پیر بده... .

هومن میگه : دلم میخواد نشئه خواب باشم بعد راه برم، هی بخورم به در و دیوار آخرشم با صورت پرت شم روی تخت... .

ممد میگه : دلم میخواد یه جوری بچمو ناز کنم صدای لاک پشت خسته بده... .

هومن میگه : دوست داشتم تو فیلم "جیا" نقش دوست دختر آنجلینا رو داشتم...هه هه..

ممد میگه : دلم میخواد یه پیپ بگیرم دستم، از این سر سیتی تا اون سر سیتی برم و به هر کی میرسم با صدای بلند بگم : ف...ک  یو

هومن میگه : دلم میخواد با وحید بشینم آب جو بخورم...سیگار بکشم...بعد برای اینکه خودمون رو گول بزنیم نقشه آینده رو بکشیم که شدیم آدمای خفن.... .

ممد میگه : دلم میخواد یه قدرتی داشتم که میتونستم چیزی به اسم دلتنگی رو از تو آدمیزاد بر می داشتم.

هومن دیگه هیچی دلش نمیخواد . . .

اما ممد دلش خیلی چیزهایه دیگه میخواد . . .




داستانک


تو خونه که هستم مادرم میگه این کارو نکن....

پیش خواهرم که میرم میگه این کارو نکن....

با دوستام که میرم بیرون میگن این کارو نکن...

بابام که از سر کار میاد خونه میگه این کارو نکن...

داداشمم بم میگه این کارو نکن....

همسایمون هم که من رو میبینه میگه پسر این کارو نکن...

جرج خرافاتی هم که من رو دید گفت این کارو نکن...

خلاصه هر جا که میرم، هر کسی که من رو میبینه....بهم میگه :

این کارو نکن... هی

اما این وسط تقصیر من چیه که بینیم رو فینی میکشم بالا و دوست دارم چشام سبز شه

: (


...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 14:43  توسط HooMaN | 
..............

....

.................. .


بهاره رو میکنه به من و میگه : می دونی هومن من تو رو دوست دارم، از اینکه بعضی اوقات سر به سرت می زارم سر ذوق میام.....اما بعضی اوقات که با حمید میرم بیرون نمیزاره اذیتش کنم.....البته سهیل این طوری نیستا اون فقط یه ذره مغروره..... اما وای وقتی صدای حامد رو پشت تلفن بشنوی عاشقش می شی.....ولی در عوض پدرام یه هیکل تحریک برانگیز داره..... راستی بهت گفتم دیروز با.....

صحبتش رو قطع میکنم میگم: اوممم بهاره چند روز پیش با یه دختری آشنا شدم که.....

بهاره میگه : چی ؟! چی گفتی ؟! میدونستم همتون خیانت کارید...

میگم: اما این طو...

صحبتم رو قطع میکنه و میگه : ساکت باش حرف نزن....اصلا همتون به خاطر سکس با آدم دوست میشید....برو گمشو...

خوب بقیشم معلومه دیگه : ول میکنه میره..... .

:  )




داستانک :

من : چه طوری باهاش دوست شدی ؟

اون : خیلی ساده، از طریق دیپلماسی.

من : جدی ؟! چی گفتی بهش ؟

اون : هیچی، خودش امد جلو گفت بهت علاقه دارم و اینا.

من : دیپلماسی چی شد پس ؟

اون : یه نکته انحرافی بود.

من : آهان.


.

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 17:45  توسط HooMaN | 
................

......

.................. .

ماري رو ميکنه به فرانک و ميگه : با من ازدواج ميکني ؟
فرانک ميگه : آره
ماري ميگه : ممنون
فرانک ميگه : خواهش ميکنم..... .

 

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 12:41  توسط HooMaN | 
...........

...

...................... .

 

 

"این نوشته را تقدیم زینب عزیزم می کنم که دیدن جهل انسان ها آزارش می دهد...

تقدیم به زینب عزیزی که می دانم دنیایه زنان و زنانه اش چه قدر سخت می گذرد... "

....

 

دختری را می شناسم که روزمرگی انسان ها را شناخته است. و حال، در کنارشان زندگی می کند اما دور از همه آنهاست...

در ماورائی از دنیای خویش و رویاهایش زندگی میکند...

دروغ نگفته ام اگر بگویم که او یک بیگانه است....بیگانه ای در میان انسان ها....

بیگانگان از یکدیگر دوری می کنند اما یکدیگر را می شناسند...

برایم از مرگ می گوید...از حماقت بی انتهای انسان ها.... از این که زندگی ارزش این همه سختی را ندارد.... از باران میگوید که می بارد آزاد از هر قید و بندی...که چه قدر خوب است کسی یا چیزی در زندگیه آدمی مهم نشده باشد، که ما را در گذشته همواره نگه دارد...آزاد مثل باران تنها می بارد که ببارد...

میگویم، من هم مانند تو به مرگ فکر میکنم به راه هایی که راحت تر می توان خود را کشت.... این وضعیت نابسامان زندگی... چه ارزشی دارد....برایش از افسانه کاتیوشا می گویم که همواره آلوده به عشق زمینیست.........از دنیایی صحبت می کنم که دل می بندن به تو....دنیایی که عشق زمینی اش تو را گرفتار می کند....دنیایی که گذشته اش را همواره با خود به دوش می کشی.... دنیایی که نرسیدن در آن شبیه به نابودیست...

دنیایی که سخت است...

درد است...

رنج است..

برایش از سقوط میل ها می گویم که لذتش از هر چیز دیگری بیش تر است....

می گویم برای بیگانگان که در زندگی تامل کرده اند سخت است....سخت است دیدن  این همه بازی انسان ها...

از مرگ تدریجی صحبت میکند که دنیای زنانه اش را فرا گرفته است، از دنیای زنانی میگوید که در آن عشق به واسطه دین ممنوع شده است....از احساساتی که به او غلبه می کنند می گوید....

می گوید و می گویم.....

................

............................

.................................

 

It,s Me

 


فرار به سوی فرار

مادر بزرگ هزار ساله ام

شرافت جایش خیس است

کرامت جایش میز است

پرندگان، دل مرده

این کودکان افسرده

سرباز های فراری

نمایش های اعدام

حماقت های مذهب

 

فرار به سوی فرار

سرود داد برای رهبر

درود داد از برای میهن

ندا داد از برای جنگیدن

صدا کرد ای مردان فداکار

و با خود گفت : این است جنگ، جنگ، جنگیدن

 

فرار به سوی فرار

این بت های پرستش

این کاندوم های خاردار

این جنس های چینی

این افراد بسیجی

این پول های دزدی

 

فرار به سوی فرار

سکس های زیر زمینی

قبر های بی نام

فاحشه های ارشاد

کودکان، ناخواسته

خود ارضایی های مرده

 

فرار به سوی فرار

نقش های منفی فیلم

کوروش است و جمشید

تبعیض است و چپاول

آری مادر بزرگ هزار ساله ام

کین حماقت تا کی

.

.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 17:34  توسط HooMaN | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... .

قسمت های وبلاگ
شل سیلور استاین
فلسفه کوفتیه من از نگاهی ساده
اوراغ در و داغون گذشته
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشيو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

Afternoon Melodies Erorr in Your Internet Explorer !!!