![]() |
![]() |
|
| من و ضمیرهایم |
|
.............
...... ................. .
فرض کن بالغ بر سی صفحه نفس گیر نوشته ای و بعد آن را آتش بزنی !!!
به نظرت این کار از یک دیوانه بعید است ؟!
پی نوشت ۱ : دیده ای کسی را خیلی دوست داری اما در یک آن تمام حسی که به آن داری از بین می رود.... فقط می خواستم ببینم دیده ای همین.. :)
. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:2 توسط HooMaN |
|
|
.............
... ............... .
هوا سرد و است من این سردی را دوست دارم همراه با باران های گه گدارش بوی تنهایی که می آورد.. نمی دانم چرا ! اما دوستش دارم دیگر چه بخواهم چه نخواهم غم جزئی از درونم شده است چه کنم.. عادت کرده ام من دیوانه ام شب ها خواب ندارم و همواره فکر می کنم پنجره را که باز میکنم نسیم با خود آرامش می آورد دیروز رویای پریدن داشتم نمی دانی چه لذتی داشت آخ ....نمی دانی... نمی دانی... نزدیکی های صبح که می شود من هنوز بیدارم شاید کمی چشمانم سنگین شده باشد.... اما هنوز پنجره باز است و نسیم و آرامش و من بیدارم رفتگر دیروز.......امروز هم آمد... برایش دستی تکان می دهم و در جواب سری تکان می دهد چشمانم دیگر سنگین شده است دراز می کشم و به رویای دیروزم فکر می کنم و فکر می کنم که در رویا زندگی کردن چه قدر سخت است چه قدر سخت است که با وجود این همه... تنها باشی... سخت است و ملال آور به خواب می روم به امید رویای دیشب...
داستانک
پاتریک می گه : من سر 10 نخ شرط می بندم بارسلون میزنه... لوک میگه : بهتره بکنیش 15 نخ و یه شیشه کوچیک؛چون من میگم رئال می زنه... جوئی میگه : من میگم خفه شید بزارید بازی رو نگاه کنیم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:50 توسط HooMaN |
|
|
.............
....... .................. .
قایقی خواهم ساخت --
ما چه قدر گفتیم حس این شعر ما رو گرفته..یه نفر بیاد قایق بسازیم چه قدر گفتیم.... آخر سر هم کسی نیامد که نیامد...
:( |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:22 توسط HooMaN |
|
|
.................
........ .........................
بعضی اوقات که شروع می کنم به نوشتن به خود می گویم آخرش چه ؟ نه کسی مرا می فهمد و نه درک می کند! اصلا چه فضلیتی در نوشتن است... فلسفه که می خوانم در نهایت به پوچی می رسم نه ایمانی برایم می ماند و نه آرزویی.. چنان تهی می شوم که همه چیز برایم بی رنگ و بی معنا می شود... اما خوب چند چیز است که در مواقع رسیدن به پوچی مرا به فکر می اندازد! اول زیبایی دوم عشق سوم موسیقی و در نهایت شعر ... عجیب است.. به خود نهیب می زنم که نوشتن را دوست دارم... به خود می گویم اینجا کسی مرا نمی شناسد به خود می گویم اینجا"حکومت آزاد" هست و من در این جا آزادم آزادم که داستان هایم را خلق کنم آزادم که از عشق بنویسم آزادم که حرف های خودم را پامال کنم آزادم که احمقانه بگویم یا نگویم نمی دانم حالا واقعا آزادم ؟
از تمام دوستانی که کامنت میدن و نمیدن ممنون هستم.... -- پی نوشت ۱ : من اگه ازم مستقیم سوال شه جواب میدم... پی نوشت ۲ : باز هم از تمام دوستانی که کامنت میدن و نمیدن ممنون هستم... :)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 23:17 توسط HooMaN |
|
|
................
....... ......................... .
من هر روز منتظر یه حس جدیدم...
:) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:53 توسط HooMaN |
|
|
......................
...... ......................... . من دراز مدتیست که بی وقتم و در بی وقتی عاشق می شوم احساسم را فکر می کنم و جایگزین دو شخصیت می شوم و میان فاصله تحقق یک رویا تا واقعیت آن می مانم نمی دانم کدامین روز بود که شب شد اما شد و تنها در آن شب بود که حقیقت با رویا جایشان عوض شد من در آن شب به همه رویاهایم رسیدم و حتی لمسشان کردم من در آن شب با کسی ملاقات کردم که در همه عمر در رویاهایم قدم می زد در آن شب پاره خط ها؛خط شدند و دو خط موازی یکی... و من هم حتی یکی شدم..با همان کسی... تو می دانی یکی شدن چیست ؟ بگذریم از یکی شدن... من همواره در جستجویم تا که شاید روزی خویشتن خویش را بشناسم من یک من عاشقم که عاشق هنر است بیشتر که فکر می کنم می بینم که من یک دیوانه ام آخر می دانی به کسی که مثل بقیه فکر نکند دیوانه می گویند امروز اینجا باران بارید و من عاشق باران هم هستم اه می بینی ؟ دیگر خسته شده ام از همه چیز از منی که می شود من از توئی که میشود تو و از اوئی که می شود ما دیگر نمی دانم نه حال عقب نشینی دارم و نه حال گم شدن و نه دیگر حال نوشتن......... .
. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:46 توسط HooMaN |
|
|
....................
....... ........................ . امروز برای چندمین بار هست که به صورت تصادفی هم مسیر شدیم. همان قیافه روزهای گذشته را داشت. نه زشت بود و نه خیلی زیبا اما چیزی در چهره اش بود که او را خواستنی می کرد و زیبا جلوه اش می داد. به نظر کیفی کولی که پشتش هست براش سنگینه. نمی دونم از من بزرگ تر باشه یا نه... اما چهره ی خیلی سردی داره خیلی سرد می تونم مطمعن باشم که از اون آدم هایی هست که لایه های زیادی رو روی چهرش کشیده تا منِ واقعیه خودش رو نشون نده. یه مقدار لاغره اما خوب حدودا قد بلندی داره.. یه سوئیشرت مشکی؛زرد تنشه؛یه شلوار لی؛و یه کفش آل استار پاشه. امروز فقط نیم رخش رو می تونم ببینم.. به نظر خسته شده از ایستادن...دستاش رو توی جیبش می کنه و به بیرون اتوبوس خیره میشه.. اون هیچ وقت نمی فهمه که من در موردش نوشتم هیچ وقت مثل آن مرد سیگار فروش در آن میدان که هیچ وقت نفهمید که من روز ها به او فکر کردم و درباره اش نوشتم. چه کس می داند؟ یه پسره هم پشت آخرین صندلی مردونه رو به روی در عقب اتوبوس روی زمین نشسته...یه پلیور سبز؛قهوه ای تنشه...یه شلوار شیش جیب و یه کفش ورزشی پاشه...هر از چند گاهی به دختره نگاه می کنه و شروع می کنه به نوشتن...یه نفر دیگه هم که هی میبینه اون پسره که روی زمین نشسته بود همش داره به دختره نگاه می کنه..میاد جلوی اون پسره که روی زمین نشسته بود وا میسه تا نتونه به دختره نگاه کنه... اما پسره در عوض این دفعه همش داره به اون پسره که امده بود جلوش واساده بود نگاه می کنه.... به نظرتون دختره به اون پسری که پشت آخرین صندلی مردونه روبروی در عقب روی زمین نشسته بود فکر می کنه.. ؟ تازه نصف مسیر رو طی کردم... کمی اون ور تر پسری غرق در مطالعه هست و به هیچ چیزی فکر نمی کنه جز کتابی که دستشه.....به سختی عنوان کتابش رو می تونم ببینم"رهبران اندیشه" به نظر کتاب جالبی میاد... به روزی هایی که برایم می گذرد فکر می کنم به تکرار ها....اما احساس می کنم چیزی در درونم دگرگون شده است. مطلقا نه...در مورد عشق صحبت نمی کنم.... بیشتر به احساس رهایی نزدیک است تا چیز دیگه ای... زندگیم به دو نیم تقسیم شده است... نیمی واقعیت زندگی زمینی است همراه با مشکلات تمام نشدنیش.. و نیمی دیگر را فلسفه...فلسفه ای که همه چیزم را به شک انداخته است این دو در ازدیاد هستند و مانع از تصمیم گیری... فقط یه ایستگاه دیگه مونده... پسری که روی زمین نشسته بود بلند میشه تا پیاده شه.... و همین طور آن پسری که غرق در مطالعه بود... اما آن دخترک نه... رسیدیم.... . پی نوشت ۱ : همین مونده بود که یه نفر بیاد به من بگه....................
. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:34 توسط HooMaN |
|
|
................
....... ...................... . خیلی نشستم فکر کردم...شما ها نمی دونید وضعیت چه جوریه... به خودم گفتم...اگه یه دنیای دیگه ای بود اگه یک بار دیگه تونستم زندگی کنم اون موقع شاید شانس بهتری داشته باشم بهتره بچسبم به فلسفه کُفتیه خودم. -- عقب نشینی عقب نشینی به ===> اینجا <=== ....
. |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:51 توسط HooMaN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... . ---------------------------------------------------------------------------- پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست. زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی اره پینک فلوید یعنی نور و صدا (مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید) |
| قسمت های وبلاگ |
|
اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی درباره من |
| آرشیو موضوعی |
|
محبوب ترین اهنگ شما |
| کسانی که دوستشون دارم |
|
مریم دریایی من و او حرف دل حرف های روپوش سرمه ای "فلسفه از نگاهی ساده" اشک شیطان راک & بلوز :) فیلم و سینما عشق تاریک دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا" برنده و بازنده |
|
RSS
|
| Emp |