![]() |
![]() |
|
| من و ضمیرهایم |
|
...........
... ................... . ...... ...... ... ... .. ........................ . . . . کی میگه سیگار بده ؟ اون هم چی ماربوروی پایه بلند قرمز.... اون هم چی آب و مزه...... به سلامتی گاو که میگه ما نمیگه من......
پی نوشت : تفریح با طعم ماربوروی پایه بلند قرمز بدون مارک
.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 0:43 توسط HooMaN |
|
|
.........................
...... ...................................... . جلد یک--فصل هفت...صفحه 118
وقتی خودت هم برای خودت تکراری می شوی وقتی کاملا نا امیدی.... وقتی حتی رویایی در سر نداری.... وقتی... وقتی.... وقتی... بهتر است بروی خط بعدی.... مگر اینجا خبریست که در بالا نباشد.....راهی از میان انتخاب کن...از میان رو....کوه ها را پشت سر گذار و زندگیت را عوض کن تنها عشق می تواند لحظه های سختت را عوض کند....به آسمان و دریا بنگر.....دیگر احتیاجی به فکر فردا نداری...نه در گذشته زندگی کن و نه در آینده... در لحظه زندگی کن....و عاشق شو.....نه راز علامه دهر جو.....و نه خود را ملامت کن....و نه احتیاجی به سخن پیر دانا....اگر بخواهی حتی می توانی سیگاری هم روشن کنی.....اگر برای امشب باشد می توانی مست هم کنی.....بر روی بازوی چپت یک خط بی انتها خال کوبی کن....و هرگز فراموش نکن که این عشق است که می تواند همه چیزت را عوض کند.... در این زمان کسی با صدای بلند فریاد زد : " برو بابا دلت خوشه ها.....برو فصل بعد..." :)
پی نوشت : آرش دلم برا لامنتوس زدنمون تنگ شده... :)
. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 23:22 توسط HooMaN |
|
|
.......................
....... ................................ .
( فصل آخر جلد دو )
نفس های دخترک کمی تند تر از حد معمول بود...انگار که فاصله ای را دویده باشد... در درونش احساسی دو گانه بود....هم می ترسید و هم ناراحت بود...... ترسش از بابت مورد تملک واقع شدن بود.....و ناراحتیش از بابت دیگری.... کمی گنگ بود....در درونش چنان آشوبی بود که نمی توانست درست فکر کند و تصمیم بگیرد... اصلا حال خوبی نداشت....سرش درد می کرد.... دخترک آرام و قرار نداشت... می خواست برود...اما...نمی توانست..... دخترک با خود اندیشید : چه کس جز خود؛می تواند اوج فاجعه درونش را حس کند!!! و می پنداشت دروغ است اگر کسی درکش کند.... و داستانی از یک من ه بی قرار به یادش آمد.... به گمانم دخترک دیوانه ها را دوست می داشت... دخترک رویای رفتن در سر داشت... به کجا نمی دانم.... درد به درون چشمانش هم سرازیر شده بود....می خواست با تمام وجود فریاد بزند و بگوید: آخر چرا... دخترک خسته بود و احتیاج به خواب داشت... به اتاقش می رود و در کنار تخت روی زمین دراز می کشد.... و قبل از این که به خواب برود شعری را با خود زمزمه می کند.... "آتش مقدس شک را آنچنان در من بیافروز..... و قبل از اینکه تمام آن را بخواند به خواب می رود....
امیدوارم زیاد ناراحت نشی
:) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:5 توسط HooMaN |
|
|
......................
..... ............................ .
ز دیده چشم میا ز زخم مگشا وز میان ما هم مرو واین روز ها که می گذرد چه قدر سخت است و این روز ها که دیر می گذرد چه قدر سخت است و شب کردن روزمَرگی ها چه قدر سخت است و زندگی کردن چه قدر سخت است و چه زشت است این روز هایی که می گذرد و تنها امیدم این است که فردا روز دیگریست..
--
و دوباره پایان یک روز.... نمی دونم چرا وقتی خیلی خسته می شم نمی تونم بخوابم....و در عوض این قدر فکر می کنم که حالم بد میشه.... واقعا احساس می کنم که دیوانگی و جنون چیست و دروغ گفتم اگه بگم نترسیدم.....چون آشفتگیه ذهن رو درک می کنم.....می تونم مزه دیوونگی رو احساس کنم...... به خیلی چیز ها فکر کردم...به این که چرا هیچ وقت توی زندگیم هیچ کس رو که نزدیک به خودم باشه پیدا نکردم.....البته خوب آره یه دیوانه که افکارش به درد این دنیا نمی خوره.....به این فکر می کردم که شاید تنها کسانی که نزدیک به من فکر می کنند..آرش و ممد هستن....البته با کلی تضاد.....و شاید به همین خاطر هست که هیچ وقت نتونستم معنی واقعی دوست رو بفهمم......به این فکر کردم که چرا درد پام هیچ وقت تمومی نداره....واقعا چرا ؟!!! به این فکر می کنم که مدتیه همش توی رویا و واقعیت اسیر شدم.....به این که چند تا پست آخرم خیلی احمقانه بوده..... به اینکه فقط خودم می دونم این سه نقطه هایی که پستام رو باهاشون شروع می کنم چی هست...... به ممد می گم....توی پستم یه حرفی بود که فقط خودم می فهمم چیه....میگه آره خیلی جالبه همیشه فقط خودت می دونی نکتش چیه :) به دَم و باز دَم ها برای زندگی فکر می کنم.... به یک باره به یاد یه جمله ی مریم دریایی می افتم " درد هایی که مرا نکشتند قوی ترم ساختند" به خودم میگم در مقابل طرز افکاری که من دارم این حرف مثل یه جمله روانشاسی احمقانه می مونه... ولی برا یه آدم که تمام مدت به فلسفه فکر نکنه می تونه جمله ی خیلی زیبایی باشه... بهتره دیگه فکر نکنم.... میشینم یه سری از پست های قدیمیم رو پاک می کنم......دقیقا مثل دفتر خاطرات می مونه....به خودم می گم چند وقت بود توی رویا و واقعیت اسیر بودیم...حالا بهتره بزنیم تو خط گذشته.....توی گذشته ای که مطمعنن فقط جزء کوچیکیش ارزش داشته و نه بیشتر.... می خوام بخوابم... خسته شدم... شب از نیمه گذشته.... بسه...
داستانک : وقتی رسیدم محل کارم؛همکارم گفت چرا این قدر گرفته ای..... گفتم : چیزی نیست یه زخم روی یه زخم دیگس....خوب میشه ولی جاش برای همیشه می مونه... میگم انگار همه چیز بی معنی شده... به من میگه بی خیال پسر...پاشو یه ذره با هم نرمش کنیم من بهش میگم بیا یه ذره با هم گریه کنیم... :) میگه لعنتی تو چه قدر نا امیدی... بعدش این ناامیدی رو میکشه توی بحث سیاسی و اینا.. من هم دیگه بقیش رو یادم نیست... .
پی نوشت 1 : کی میگیره..........فراش باشی پی نوشت 2 :کی می کُشه...........قصاب باشیپی نوشت 3 : کی می پزه............. آشپز باشی پی نوشت 4 : کی می خوره .........حکیم باشی
. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 0:58 توسط HooMaN |
|
|
.................
....... ...................... .
لعنتی اصلا حس نوشتن نیست...
-- پی نوشت : "حکومت آزاد" خیلی شانس اوردی که پاکت نکردم...خیلی....شاید دفعه بعد که قاطی کردم این قدر خوش شانس نباشی....
. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:28 توسط HooMaN |
|
|
................
.......... .................... .
ایستگاه بعد : الف : ایستگاه سیگار ب : ایستگاه مترو ج : ایستگاه آخر
شما باشید کدوم رو انتخاب می کنید ؟
. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:3 توسط HooMaN |
|
|
...............
...... ..................... . مردی بود که همه دیوانه اش می پنداشتند.... او آرام بود....و در تنهایی گریه می کرد... و دیگران فکر می کردند که او دیوانه است.. او می توانست ساعت ها به طبیعت بنگرد و زیبایی درختان و گل ها را درک کند.... دیگران از اینکه او ساعت ها به چیزی خیره می شد او را دیوانه می پنداشتند... او هیچ وقت با کسی صحبت نکرد....مگر یک بار... و آن هم دخترک کوچکی بود که از او سوالی کرد! دخترک از او پرسید : راست است که می گویند تو دیوانه ای ؟ و مرد در جواب پاسخ داد : مهم این است که تعریف تو از دیوانه چیست.... و دخترک در آن موقع نمی دانست تعریف چیست... او می دانست که دیگران هرگز معنای حرف هایش را نخواهند فهمید... او می دانست اگر در مورد زیبایی و عشق صحبت کند او را مسخره خواهند کرد.... می دانست اگر در مورد رسیدن به اوج لذت هنر صحبت کند؛او را پبش از پیش دیوانه می پندارند... او همواره از این مسئله رنج می برد.... پس تصمیم خود را گرفت که در دنیایی که برای خودش ساخته بود غرق شود... در آن دنیا با دختر رویاهایش آشنا شد.... دختر رویاهایش او را درک می کرد و تمام آنچه را که می خواست می فهمید.... تمام رویاهایش تحقق پیدا کرده بودند... اما روزی به این مسئله فکر کرد که فاصله میان رویا و واقعیت چیست.. و در ان موقع کاملا دیوانه شد...... پس شروع کرد به کشیدن خط ها بر روی کاغذ و بعد از آن دیگر کسی او را ندید....
داستانک
پاتریک می گه : من سر 10 نخ شرط می بندم بارسلون میزنه... لوک میگه : بهتره بکنیش 15 نخ و یه شیشه کوچیک؛چون من میگم رئال می زنه... جوئی میگه : من میگم خفه شید بزارید بازی رو نگاه کنیم..... پاتریک میگه : جوئی ما که بازی رو نگاه نمی کنیم... لوک میگه : کل هیجانش فقط به شرط بندیشه و می خنده.... جوئی میگه : شت.... پس بهتر بود من هم شرط می بستم... لوک میگه : تو فقط می تونی روی مساوی شرط ببندی... جوئی میگه : اما صبر کن ببینم این دو تا تیم که بارسلون و رئال نیست...چلسی و آسه میلانه... لوک میگه : مگه فرقی هم می کنه... پاتریک میگه : مهم وقتیه که بازی تموم میشه و نتیجه شرط بندی معلوم میشه... جوئی میگه : فاک....شما جفتتون لعنت شده اید....
--
پی نوشت 1 : چه کردند با دل ما.....چه کردند.... .
. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:43 توسط HooMaN |
|
|
..............
... .......................... . نیمه شبه... اصلا حال خوبی ندارم.... سرم گیج می رود.... داغ کرده ام..... بار اول است که تنهایی داغ می کنم... هیچ گاه گمان نمی کردم که حسادت کنم.... همه چیز می چرخد... به روی زمین سفت دراز می کشم... سقف هم می چرخد.... دود در هوا می چرخد... خنده دار است... چشمانم را می بندم.... چه قدر خوب است...بدون هیچ فکر و دغدغه ای بخوابی.... به گمانم خواب بوده ام.....خواب پرواز دیده ام.... هنوز نیمه شب است... می خواهم پرواز کنم... بلند می شوم... سرم هنوز گیج می رود... من عاشق این گیجی هستم که داغم می کند.... گرمم است...گرم.... به بلندی میروم.... باد سرد کمی آرامشم را بیشتر می کند.... آرامش.... مثل یک داستان پرواز شده ام همرا با موسیقی متن.... باز صدای بی صدا..مثل یک کوه بلند... یک مرد بود یک مرد....با دست های فقیر...با چشمای محروم... با پاهای خسته...یه مرد بود یه مرد.... به لبه می رسم... کمی پایم می لغزد از سر سرگیجه.... تا مرگ فاصله ای نیست.... شب با تابوت سیاه..نشست توی چشماش....خاموش شد ستاره.... افتاد روی خاک.... هنوز ایستاده ام....انگار که من یک من ناامید شده ام... پس کو آن هم موعضه های امید....پس کو؟ دیگر چه چیزی می تواند ارزش داشته باشد... وقتی حتی رویایی در سر نداری.... سایه ش هم نمی موند....هرگز پشت سرش... غمگین بودو خسته تنهای تنها.. مرگ در هوا موج می زند... انگار که صدایم می زند برای پرواز... می خواهم بپرم به پریدن که فکر می کنم احساس بهتری پیدا می کنم.... اما چیدنی ها کم نیست!!! با لب های تشنه....به عکسه یه چشمه...نرسید تا ببینه.. قطره....قطره.... قطره آب...قطره آب... در شب بی تپش...این طرف...اون طرف...می افتاد تا بشنفه.... صدا....صدا... صدای پا...صدای پا... به گمانم خواب دیده ام....خواب پرواز دیده ام...
پی نوشت : او برایم عزیز بود...اما حقیقت از او هم برایم عزیز تر بود....با این درد کنار می آیم اما هرگز از یاد نخواهم بردش....چنان در سرنوشتم خال کوبی شده است که هرگز پاک نخواهد شد... .
. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:38 توسط HooMaN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زمان حکومت منطق درونم به سر رسید و قرار شد که رهبری جدید بر گزینند... زمانی جدید برای حکومت آزاد....
مطالب وبلاگ دو قسمت شده اوایل از پینک فلوید بود الان از من و ضمیر هایم.... . ---------------------------------------------------------------------------- پینک فلوید آره این همونه که مورد نظر من هست همون چیز درست. زمان از یادت میره حتی نمیتونی تصورش رو کنی اره پینک فلوید یعنی نور و صدا (مطالب خوب هم پیدا میشه فقط کافیه به پست های دیگه هم سر بزنید) |
| قسمت های وبلاگ |
|
فلسفه کُفتیه من از نگاهی ساده اگه چیزی که این تو هست رو بفهمی خیلی به من نزدیک می شی درباره من |
| آرشیو موضوعی |
|
محبوب ترین اهنگ شما |
| کسانی که دوستشون دارم |
|
مریم دریایی من و او حرف دل حرف های روپوش سرمه ای اشک شیطان "فلسفه از نگاهی ساده" راک & بلوز :) فیلم و سینما عشق تاریک دوستی" اتحاد دو روح بر ضد دنیا" برنده و بازنده |
|
RSS
|
| Emp |